close
تبلیغات در اینترنت
داستان های روان شناسی
درخواست مشاوره و ارسال سوال الو روانشناس در اینستاگرام الو روانشناس در تلگرام
  • گروه الو روانشناس

    گروه الو روانشناس

  • اگر مدام کارهایتان را به تاخیر می‌اندازید احتمالا به این اختلال دچار هستید

    اگر مدام کارهایتان را به تاخیر می‌اندازید احتمالا به این اختلال دچار هستید

  • تازه ترين اطلاعيه سازمان نظام روانشناسي درخصوص دوره کارورزی

    تازه ترين اطلاعيه سازمان نظام روانشناسي درخصوص دوره کارورزی

  • «گل» دومین مخدر مصرفی کشور معرفی شد

    «گل» دومین مخدر مصرفی کشور معرفی شد

  • چگونه بعد از ماه رمضان چاق نشویم؟

    چگونه بعد از ماه رمضان چاق نشویم؟

روان نامه هارا قورت بده

t.me/alo_ravanshenas_ir : در تلگرام به ما بپیوندید
داستان فقط به قورباغه ختم نمی‌شود، این روزها کتاب‌های روان‌شناسی به بازار آمده که به شما راه‌های قورت دادن خیلی از چیزها را با سرعت نور آموزش می‌دهد.

«خوشبختی را قورت بده»، «بدبختی را قورت نده»، «محبت را در سه دقیقه میل کن»، «عشق را به میز شامت بیاور»، «نمک زندگی زناشویی را تنظیم کن» و ده‌ها عنوان کتاب دیگر به شما یاد می‌دهد چطور آینده‌تان را با این آثار درخشان علمی متحول کنید.

فقط معلوم نیست چرا با وجود در دسترس بودن این منابع معتبر علمی، براساس آمارهای رسمی از هر سه ازدواج در تهران، یکی از این ازدواج‌ها به طلاق ختم می‌شود. لابد شاید زوج‌های جوان این کتاب‌ها را بخوبی قورت نداده‌اند یا مثلا لقمه‌اش خیلی سنگین و نفسگیر بوده و در میانه راه تاثیرگذاری در گلوگیر کرده است. شاید هم زوج‌ها لقمه را دور سرشان چرخانده‌اند و همین چرخش و پیچش ناخواسته باعث شده در نهایت لقمه سر پیچ گرفتار شود و به دهان نرسد، اما هر چه هست این کتاب‌های لقمه‌ای تا دلتان بخواهد مثل نقل و نبات می‌فروشد.

از شبکه‌های هرمی گرفته تا بازار آهن شادآباد، کتاب‌های روان‌شناسانه دست به دست می‌چرخد و حتی شنیده شده است در بازار مسگرها به جای صدای آشنای «روزنامه... روزنامه»، فروشنده‌های دوره‌گرد به فروش کتاب‌های روان‌شناسی روی آورده‌اند و با طنین زیبایی صبح به صبح فریاد می‌زنند: «روان‌نامه... روان‌نامه».

نحوه نامگذاری و نگارش این کتاب‌ها هم در نوع خودش هنری فروزنده است. برای نوشتن این کتاب‌ها در وهله اول باید نگاه کنید ببینید مشکلات فعلی جامعه چیست و بعد از این که فهرستی از این مشکلات را جمع کردید، در مرحله بعدی باید ببینید چطور می‌توانید در کوتاه‌ترین زمان، این مشکلات را در چشم خواننده، کوچک و خوار و خفیف کنید. البته هر چقدر زمان پیشنهادی شما برای رفع مشکلات کمتر باشد، قطعا کتاب شما بیشتر می‌فروشد.

مثلا وقتی دیدید زوج‌های جوان با مشکل مسکن دست و پنجه نرم می‌کند، شما به عنوان یک نویسنده پرطرفدار باید عنوان کتابتان را بگذارید «خانه‌دار شدن در سه سوت» یا مثلا «خداحافظی 24 ساعته با اجاره‌نشینی».

حالا اگر مبتدی باشید و مثلا اسم کتابتان را بگذارید «راه‌های علمی پس‌انداز برای خرید خانه» رسما از همین اول کار، قافیه را باخته‌اید. به هر حال این نکته مهم را هم فراموش نکنید که نوشتن روان‌نامه‌ها بیشتر از دیدن واقعیت‌های روزمره به تخیل قوی نیاز دارد و در صورتی که اهل خیالپردازی و حرف قشنگ زدن نیستید، بهتر است دنبال شغل دیگری بگردید و جماعت روان‌نامه‌نویس را به حال خودشان رها کنید.

روانشناسي...اگر ممکنی را محال فرض کنیم

t.me/alo_ravanshenas_ir : در تلگرام به ما بپیوندید
روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یك آكواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آكواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد.


در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..


ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد.


او براى شکارماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار نامرئی كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…


پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است!

اگر ممکنی را محال فرض کنیم برای اراده ی ما اون ممکن محال میگردد

روانشناسي...غورباقه ناشنوا

t.me/alo_ravanshenas_ir : در تلگرام به ما بپیوندید
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال جقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند که : "دیگر چاره ای نیست، شما به زودی خواهید مرد".
دو قورباغه، این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر، دائماً می گفتند که : "دست از تلاش بردارید، چون نمیتوانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید مرد". بالاخره یكی از قورباغه ها، تسلیم گفته های دیگر قورباغه شد و دست از تلاش برداشت. او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار، اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: "مگر تو حرفهای ما را نشنیدی؟". معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع، او در تمام مدت فكر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند

روانشناسي...استخر

t.me/alo_ravanshenas_ir : در تلگرام به ما بپیوندید
مرد جوان مسیحی كه مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیك بود ، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را كه درباره خدا و مذهب می شنید مسخره میكرد. شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا كافی بود. مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون استخر شیرجه برود. ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده كرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت كلید برق رفت و چراغ را روشن كرد. آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!

بخش مطالب روانشناسی عمومی...داستان آموزنده روبان آبی

t.me/alo_ravanshenas_ir : در تلگرام به ما بپیوندید
آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند.
او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد.
آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود:
« من آدم تاثیرگذارى هستم.»
سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.
آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.
یکى از بچه‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبان‌هاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینه‌اش قدردانى کنید.
مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاری‌اش تحسین می‌کند.
رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینه‌اش بچسباند.
رییس گفت: البته که می‌پذیرم. مدیر جوان یکى از روبان‌هاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت: لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید.
مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم می‌گذارد.
آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ ساله‌اش نشست و به او گفت: امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین می‌کند و به خاطر نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد. می‌توانى تصور کنی؟ او فکر می‌کند که من یک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سینه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود:
«من آدم تاثیرگذارى هستم.»

توضیحات بیشتر / دانلود

بخش مطالب روانشناسی عمومی...فرشته کوچولو

t.me/alo_ravanshenas_ir : در تلگرام به ما بپیوندید

درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد.

دکتر گفت در را شکستی! بیا تو.

در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که

خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت :

آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس

میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید،

مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت :...

باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت

به خانه کسی نمیروم. دختر گفت : ولی دکتر،

من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک

از چشمانش سرازیر شد.


دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود.

دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد،

جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.

دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص،

تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب

را بر بالین زن ماند، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد.

زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر

به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد.

دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی،

اگر او نبود حتماً میمردی!

مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال

است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد.

پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد.

این همان دختر بود! یک فرشته کوچک و زیبا...

داستان اول : هوشمندانه سوال کنید

در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد:

«فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟

ماکس جواب می دهد: چرا از کشیش نمی پرسی؟»

جک نزد کشیش می رود و می پرسد:

«جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن »هستم، سیگار بکشم

»کشیش پاسخ می دهد: نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.»

جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند.

»ماکس می گوید: تعجبی نداره. توسوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.»

ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد: «آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم ی توانم دعا کنم »؟

کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: مطمئناً ، پسرم. مطمئناً !


داستان دوم : مادر …..(نمیدونم اسم این داستان رو چی بذارم)

ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد.

پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

مادر گفت : ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی

فقط خواستم بگویم تولدت مبارک .

پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد

صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن

با شمع نیمه سوخته یافت… ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . . .

داستان سوم : اشتباه فرشتگان

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .

پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید :

جاسوس می فرستید به جهنم!؟

از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و…

حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.



بخش مطالب روانشناسی....دریا یا یک لیوان آب...

t.me/alo_ravanshenas_ir : در تلگرام به ما بپیوندید

http://iranvij.ir/group/img/up/1239864626.jpg


روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست

 که واسش یه درس بیاد موندی بده. راهب

 از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ،

 بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری

 ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه .

 شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب

 داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .

استاد پرسید : " مزه

اش چطور بود ؟

شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، 

 اصلا نمیشه خوردش "

پیرهندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره 

و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه .

 استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ،

 بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد

 و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام

 آب داخل لیوان رو سر کشید .

استاد اینبارهم از او مزه آب داخل

لیوان رو پرسید.

 شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "

پیرهندو گفت

: " رنجها و سختیهائی که

 انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه

 همچون یه مشت نمکه و

اما این روح و قدرت

 پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه 

میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ،

 بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان ...آب .



بخش مطالب روانشناسی:محبت جایزه بزرگ ...........

t.me/alo_ravanshenas_ir : در تلگرام به ما بپیوندید

http://aksfa.net/Upload/image-2010/Love-wallpapers/04.jpg

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
 آن تابلو ها، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رودهای آرام، کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان در آسمان، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی  را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ء چپ دریاچه، خانه ء کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد. اما کوهها ناهموار بود، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای  تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که  برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید. آنجا، در میان غرش وحشیانه ء طوفان، جوجه ء گنجشکی، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است. بعد توضیح داد:


"آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل، بی کار سخت یافت می شود، چیزی است که می گذارد در میان شرایط  سخت، آرامش در قلب ما حفظ شود. این تنها معنای حقیقی آرامش است

بخش مطالب روانشناسی:داستان روانشناسی

t.me/alo_ravanshenas_ir : در تلگرام به ما بپیوندید

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

 درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...

 

مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.

و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ كه‌ باید.

 

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...

 

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.

زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.

 

مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

 

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

 

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت...

 

دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نكردم‌ و  تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!

 

درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست ...

 

این داستان برداشتی است از فرمایش حضرت علی(ع)

"من عرف نفسه فقد عرف ربه"

آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است...