close
تبلیغات در اینترنت
داستانهای کودکانه
درخواست مشاوره و ارسال سوال الو روانشناس در اینستاگرام الو روانشناس در تلگرام
  • گروه الو روانشناس

    گروه الو روانشناس

  • اگر مدام کارهایتان را به تاخیر می‌اندازید احتمالا به این اختلال دچار هستید

    اگر مدام کارهایتان را به تاخیر می‌اندازید احتمالا به این اختلال دچار هستید

  • تازه ترين اطلاعيه سازمان نظام روانشناسي درخصوص دوره کارورزی

    تازه ترين اطلاعيه سازمان نظام روانشناسي درخصوص دوره کارورزی

  • «گل» دومین مخدر مصرفی کشور معرفی شد

    «گل» دومین مخدر مصرفی کشور معرفی شد

  • چگونه بعد از ماه رمضان چاق نشویم؟

    چگونه بعد از ماه رمضان چاق نشویم؟

بخش مشاوره کودک:داستانهای کودکانه:سگ خالدار

t.me/alo_ravanshenas_ir : در تلگرام به ما بپیوندید
 
 

پانگو و پردينا و پانزده توله كوچولوي سفيدي خادارشان در آپارتمان كوچك و زيباي زن و شوهري  به نامهاي راجر و  آنيتا در لندن زندگي مي كردند انها در كنار صاحبانشان كاملاً راضي و خوشحال بودند تا اينكه يك روز سرو كله  يكي از همكلاسي هاي قديمي انيتا  به نام كروالا پيدا شد  او به طور حيرت اميزي عاشق توله سگهاي سفيد خالدار بود تا با پوست انها براي خودش پالتو  پوست درست كند .كروالا همين كه چشمش به ان پانزده توله  سفيد خالدار افتاد بلافاصله پيشنهاد خريدشان  را به راجر و آنيتاي داد
توضیحات بیشتر / دانلود

بخش مشاوره کودک:داستانهای کودکانه:آلیس در سرزمین عجایب

t.me/alo_ravanshenas_ir : در تلگرام به ما بپیوندید

يك روز گرم تابستان ، آليس و بچه گربه ی ملوسش ، دينا  روي شاخه ي درختي نشسته بودند . زير درخت ، خواهر آليس در حال خواندن كتاب تاريخ با صداي بلند بود . اما آليس  به او گوش  نمي كرد  و در دنياي روياهاي خود غوطه ور بود . دنيايي كه در آن خرگوش ها لباس مي پوشند و در خانه هاي كوچك زندگي مي كردند  . آليس دينا را برداشت و از درخت پايين آمد ، درست همان موقع ، يك خرگوش سفيد  را در حال فرار ديد كه

يك ساعت بزرگ را محكم با پنجه هايش گرفته بود .خرگوش سفيد ، همان طور كه مي دويد زير لب مي گفت : ديرم شده ! ديرم  شده ! آليس بهت زده گفت :«چقدر دقيق ! يك خرگوش براي چه ممكن است ديرش شده باشد !؟ » و فرياد زد خواهش  مي كنم صبر كن من هم بيايم .اما خرگوش نايستاد و همچنان با صداي بلند گفت كه « ديرم شده ! ديرم شده ! » و در سوراخ بزرگي پاي درخت ناپديد شد .آليس كه حس كنجكاويش تحريك شده بود .، دنبال  خرگوش  با فشار و زحمت  وارد سوراخت تنگ شد  و چهار دست و پا داخل تونل شروع به حركت كرد . ناگهان آليس احساس كرد كه از جاي بلندي افتاده است  و با سرعت رو به پائين سقوط مي كند . هر لحظه پائين و پائين تر اما خوشبختانه لباس او مثل بالن پر از بادي شد و مانند چتر نجات او را از سقوط نجات داد . او در فضاي تونل شناور بود  و به آهستگي و بي وزني  در طول تونل  به جلوي  حركت مي كرد بر روي  ديوارهاي تونل ، تابلوهاي عجيب و غريبي ديده مي شد  اثاثيه و مبلمان داخل آن هم خيلي عجيب بودند  بالاخره آليس  به انتهاي تونل رسيد خرگوش سفيد در انتهاي يك راهروي خيلي بلند كه در گوشه  تونل قرار داشت دوباره ناپديد شد ، آليس فرياد  زد « صبر كن !» و دنبال او دويد . در انتهاي راهروي بلند و باريك يك در بسيار كوچولو قرار داشت . آليس دستگيره را تكان داد ، صدايي گفت : هي ! اين صدا  از دستگيره در بود . آليس گفت :« من مي خواهم  دنبال  خرگوش سفيد بروم ، خواهش مي كنم بگذاريد داخل شوم » دستگيره پاسخ داد « متأسفم تو خيلي بزرگي ، كمي از محتويات داخل ان بطري بخور .»

توضیحات بیشتر / دانلود

بخش مشاوره کودک:داستانهای کودکانه:پینوکیو

t.me/alo_ravanshenas_ir : در تلگرام به ما بپیوندید
 
 
 

روزي روزگار ي ، نجار پيري به نام ژپتو زندگي مي كرد كه آرزو داشت پسري داشته باشد . روزي او يك عروسك خيمه شب بازي ساخت و اسم او  را  پينوكيو گذاشت . پيرمرد در دلش آرزو مي كرد كه اي كاش اين عروسك يك پسر بچه واقعي بود . در همان شب يك پري مهربان به كارگاه نجاري ژپتو پير آمد و تصميم گرفت تا آرزوي او را برآورده سازد .

توضیحات بیشتر / دانلود

بخش مشاوره کودک:داستانهای کودکانه:زشت و زیبا

t.me/alo_ravanshenas_ir : در تلگرام به ما بپیوندید

 
روزگاری در یک سرزمین دور افتاده شاهزاده جوان و زیبایی در یک قلعه قشنگ زندگی می کرد . شاهزاده هر چه آرزو می کرد به دست می آورد ، ولی او ظالم و خود خواه بود .
 
 
 
در یک شب سرد پیرزن فقیری که به دنبال پناهگاهی می گشت به قلعه آمد ، اما شاهزاده زشتی او را مسخره کرد و پیرزن را از در راند . پیرزن که در واقع جادوگر بود تصمیم گرفت درس عبرتی به شاهزاده بدهد و او را به شکل یک حیوان زشت و بد ترکیب در آورد و قلعه را با تمام ساکنانش طلسم کرد . ولی دو هدیه هم برای شاهزاده به جا گذاشت : یک آینه سحر آمیز که می توانست با آ« دنیای اطرافش را ببیند و دیگری یک غنچه رز جادویی .
توضیحات بیشتر / دانلود

بخش مشاوره کودک:داستانهای کودکانه:سگ کوچولوی نگهبان

t.me/alo_ravanshenas_ir : در تلگرام به ما بپیوندید

ليدي سگ كوچك شادي بود كه در يك خانه بزرگ با آقا و خانم جيم زندگي مي كرد.

يك روز اين سگ كوچولوي با مزه فهميد كه خداوند به زودي به آقا و خانم جيم فرزندي خواهد داد.

ليدي نمي دانست كه اگر بچه اي به جمع آن خانواده كوچك اضافه شود همه چيز عوض و متفاوت خواهد شد.

توضیحات بیشتر / دانلود

بخش مشاوره کودک:داستانهای کودکانه:الاغ اواز خوان

t.me/alo_ravanshenas_ir : در تلگرام به ما بپیوندید

روزي روزگاري در دهكده ي كوچك ، آسياباني بود كه الاغي داشت . سالها الاغ براي آسيابان كار كرده بود و بارهاي سنگين را از اينجا به آنجا  برده بود . ولي حالا  پير شده و نمي توانست بار بكشد

.روزي از روزها آسيابان الاغ  را از خانه اش بيرون كرد و گفت : « برو هر جا كه دلت مي خواهد . من ديگر علف مفت به تو نمي دهم .» الاغ بيچاره تا شب اين طرف و ان طرف رفت . ديگر خسته و گرسنه شده بود  با خود گفت : « بايد از اينجا بروم و براي خودم چيزي پيدا كنم و بخورم »

توضیحات بیشتر / دانلود

بخش مشاوره کودک:داستانهای کودکانه:پری دریایی

t.me/alo_ravanshenas_ir : در تلگرام به ما بپیوندید

روزي روزگاري در سرزمين زير دريايي كوچك به نام آريل زندگي مي كرد . آريل هر روز درباره ي دنياي بالاي دريا فكر مي كرد و حسرت مي خورد و با خود مي گفت : اي كاش به جاي پر ي دريايي من هم يك انسان بودم .

پدر آريل كه شاه تريتون نام داشت خبر دار شد كه آريل بدون اجازه روي سطح آب  شنا كرده است . با وجود اينكه اين كار قبلا ممنوع شده بود  شاه به مشاور دربار خرچنگ سباستين دستور داد : مواظب آريل باش  . او اجازه ندارد كه به هيچ انساني نزديك شود !

اما سباستين نتوانست مانع آريل شود . تا اين كه يك روز آريل  خود را به يك كشتي در حال حركت رساند . درون كشتي شاهزاده اي به نام اريك نظر آريل را به خود جلب كرد و همچنان كه آريل از دور مراقب وي بود طوفان شديدي در گرفت و آريل ديد كه شاهزاده اريك از كشتي به بيرون پرتاب شد . آريل بهت زده فرياد كشيد : الان نجاتش مي دهم آريل شاهزاده را از لا به لاي امواج پيدا كرد و او را سالم بيرون كشيد .

توضیحات بیشتر / دانلود

بخش مشاوره کودک:داستانهای کودکانه:مورچه کوچولو و کرم چاقالو

t.me/alo_ravanshenas_ir : در تلگرام به ما بپیوندید
 
 

روزي روزگاري ، مورچه كوچولويي بود كه در گوشه اي از جنگل  زندگي مي كرد . خانه مورچه كوچولو داخل يك تكه چوب خشك بود . مورچه كوچولو  از خانه اش بيرون  مي آمد تا براي  خودش غذا پيدا كند . گاهي قارچ جمع مي كرد و گاهي هم   يك  دانه يا تخم گل پيدا مي كرد

توضیحات بیشتر / دانلود

بخش مشاوره کودک:داستانهای کودکانه:انی دختر مزرعه

t.me/alo_ravanshenas_ir : در تلگرام به ما بپیوندید

سالها پیش ، دهکده کوچکی بود به ناک « آونلی » . در این دهکده برادر و خواهری زندگی می کردند . برادر ماتیو و خواهرش که ماریلا نام داشت . آنها با اینکه پیر شده بودند ، فرزندی نداشتند . برای همین تصمیم گرفتند تا از پرورشگاه پسری بگیرند و او را به فرزندی قبول کنند .

از دوستشان خواهش کردند و او قول داد پسری برایشان پیدا کند و به آونلی بفرستد . روزی که ماتیو به ایستگاه قطار رفت تا پسرک را به خانه ببرد ، با تعجب دید که دختر بچه ای با صورت کک مکی و موهای بلند قرمز ، آنجا ایستاده است . وقتی دخترک ماتیو را دید ، با خوشحال گفت : « عمو ماتیو ! آمدید ! من « آنی » هستم . خوشحالم که مرا به فرزندی قبول کردید . » ماتیو که منتظر دیدن پسر بچه ای بود ، با تعجب گفت : « ما که پسر خواسته بودیم ، چرا تو را فرستاده اند ! کار کشاورزی برای دختر کوچکی مثل تو سخت است . » اما آنی آنقدر خوشحال بود که گفت : « من حاضرم هر کار سختی را انجام دهم ! » آنی و ماتیو سوار کالسکه شدند تا به خانه بروند . بهار بود و درختان کنار جاده پر از شکوفه های سفید بودند . آنی با خوشحالی فریاد زد : « آی خدای من جاده سفید شادی ! »

توضیحات بیشتر / دانلود

بخش مشاوره کودک:داستانهای کودکانه:جک و لوبیای سحر آمیز

t.me/alo_ravanshenas_ir : در تلگرام به ما بپیوندید

روزگاری ، کشاورز فقیری بود که زن و یک پسر تنبل به نام جک داشت .روزی که کشاورز مرد ، فقط یک گاو برای خانواده اش به جا گذاشت . جک و مادرش با شیری که گاو می داد زندگی می کردند

. آنها هر روز صبح شیر را به بازار می بردند و می فروختند . اما یک روز صبح ، گاو دیگر شیر نداد و آنها دیگر پولی نداشتند که حتی یک قرص نان بخرند .

توضیحات بیشتر / دانلود