close
تبلیغات در اینترنت
عشق قبل از ازدواج
درخواست مشاوره و ارسال سوال الو روانشناس در اینستاگرام الو روانشناس در تلگرام درخواست مشاوره و ارسال سوال الو روانشناس در اینستاگرام الو روانشناس در تلگرام

مشاوره ازدواج : آیا عشق واقعا" بعد از ازدواج بوجود میاد؟

t.me/alo_ravanshenas_ir :تلگرام " اَلو روانشناس "
  • تاریخ ارسال : پنجشنبه 08 مرداد 1394

سوال :

سلام

من دختری 25 ساله و مذهبی هستم و خواستگاری دارم که از هر نظر شرایطش برای ازدواج برای من مناسب هست و ایشون هم همین نظرو درباره من داره. بارها در منزل و خارج از منزل با هم صحبت کردیم. (بیش از 10 ساعت)اما علاقه ای بین ما شکل نگرفته. البه باید بگم با ادب و احترام با هم صحبت می کردیم و زیاد به چهره هم نگاه نمیکردیم. شاید همین دلیلش بوده. و جالب اینه که هر دوی ما در این مساله اتفاق نظر داریم که دوست داریم با عشق ازدواج کنیم و اینکه تا به حال به هم علاقه مند نشدیم ما رو دچار شک کرده و نمی تونیم قاطعانه در مسیر ازدواج پیش بریم. به مشاور مراجعه کردیم پیشنهاد داد صیغه کنیم و اگر علاقه مند نشدیم جدا بشیم. اما هیچ کدوممون حاضر به صیغه نیستیم و نمی خواهیم به همدیگه ضربه روحی وارد کنیم. به نظر شما چه کار کنیم؟ آیا عشق واقعا" بعد از ازدواج بوجود میاد؟( لازم میدونم بگم ایشون از زیبایی من فقط صورت منو دیده چون من چادری هستم)



جواب :

این متن ادامه دارد / ادامه را از اینجا بخوانید

مشاوره ازدواج: ناگهان گفت: نه

t.me/alo_ravanshenas_ir :تلگرام " اَلو روانشناس "
  • تاریخ ارسال : چهارشنبه 05 فروردين 1394
سوال :

سلام

پسری 24 ساله هستم و حدود 4 ماهی میشه که لیسانس کامپیوترم رو گرفتم.ولی هنوز بیکارم.

من از حدود 4-5 سال پیش به دخترخالم علاقه داشتم ولی بخاطر اینکه آمادگیشو نداشتم و هم اینکه قبل از ورود به دانشگاه خجالتی بودم از ابراز علاقه به اون خودداری کردم.ولی حدود یکسال و نیم پیش بود که تصمیم گرفتم که علاقمو بهش بگم چون میترسیدم که یه موقع دیر بشه و اونو از دست بدم.اینطوری شد که باهاش صحبت کردم و اون هم نظرش موافق نظر من بود و گفت که به من علاقه داره و ارتباطمون شروع شد.چون خونه هامون توی یک شهر نبود ارتباطمون توی این مدت بیشتر در حد اس ام اس و تلفن بود.البته مادرهامون از رابطه و علاقه ما به هم با خبر بودند.

صادقانه بگم که اونو خیلی دوستش داشتم(هنوزم دارم) ولی در چند ماه اول رابطمون با زدن حرفهای ناامیدکننده و روحیه تند و عصبیم، ناخواسته باعث اذیتش شدم ولی اون تحمل کرد تا کم کم رفتار من هم بهتر شد و به ثبات اخلاقی و روحی رسیدم. هرچند تا همین اواخر باز هم کمی با هم حرفمون میشد چون هر دومون تا حدودی زودرنج هستیم.

توی چند ماه اخیر مدام اصرار میکرد که به خواستگاریش برم ولی من چون هنوز کاری نداشتم و وضع مالی خونوادم هم طوری نبود که بتونن ازم پشتیبانی کنن اقدامی نمیکردم تا همین چند وقته قبل از عید که با خوندن مطالب شما و اینکه اون از انتظار و سردرگمی خسته شده تصمیم گرفتم که به خواستگاریش برم و صحبتهای اولیه زده بشه.

ولی یکدفعه اون نظرش عوض شد و گفت که میخواد باز هم فکر کنه و میخواد تنها باشه و بعد از چند مدت گفت که به من علاقه ای نداره. وقتی دلیل رو ازش پرسیدم شروع کرد به یادآوری روزهای اول رابطه و ناراحتی هایی که من براش ایجاد کردم ولی من دیگه مدتها بودکه اون رفتارهای غلط رو تکرار نکرده بودم و خیلی برام عجیب بود که اون خاطرات گذشته رو پیش کشید. دلیل دیگرش هم این بود که میگفت من بهش شک دارم و بدبینم. ماجرای این بدبینی برمیگرده به شوهر خاله کوچیکم.این شوهرخاله خیلی آدم جالبی نیست و خیلی هیزه و من از این رفتارش خیلی بدم میاد.برای همین به دخترخالم میگفتم که دوست ندارم که با اون بگو و بخند داشته باشه و بهش رو بده. ضمنا خودش برام رازی رو تعریف کرده بود که همین شوهرخاله یکبار میخواسته خودشو به دخترخالم نزدیک کنه و قصد سوء استفاده داشته. مسلما من هم با شنیدن این مطلب دیدم نسبت به اون بدتر از گذشته شد و حساسیت بیشتری نشون میدادم. من تمام حرفام به دخترخالم از روی علاقه بوده نه بدبینی ولی اون قبول نمیکنه این مسئله رو. ماجرای بدبینی من به خودش رو برای مادرش هم تعریف کرده بود که مادرش برگشت گفت اون شوهرخاله ،دخترم رو مثل خواهرش میدونه. این حرف مادرش خیلی منو اذیت کرد و باعث شد که من برخلاف میلم راز دخترخالمو به مامانش بگم. وقتی دخترخالم فهمید که من این کارو کردم باعث شد دلخوریش بیشتر بشه و اوضاع هم بدتر شد و رابطمون رو به کلی قطع کرد. بعد از گفتن اون راز دیگه روم هم نمیشه که با مادرش(خالم) هم در مورد این موضوع صحبت کنم. الان حدود 40 روزه که رابطمون قطع شده و این اتفاق ضربه روحی بدی بوده برام.من هنوز دوستش دارم ولی اون دیگه میلی نشون نمیده. من خیلی بهش التماس کردم که رابطه رو قطع نکنه ولی نشد. خانواده ام میگن که از فکرش بیرون بیام و دیگه خودمو بیشتر از این کوچیک نکنم ولی من نمیتونم فکرشو بکنم که با کس دیگه ای ازدواج کنم. یه جورایی توی فامیل پیچیده و حدس زدن که من اونو میخوام.هر کسی بهم میرسه میگه که برای زن گرفتن آستین بالا بزن. این حرفهاشون توی این شرایط خیلی اعصابم رو خورد کرده. لطفا راهنماییم کنید که چکار کنم؟ میشه اوضاع رو درست کرد یا نه ؟




جواب :
این متن ادامه دارد / ادامه را از اینجا بخوانید

باید برات بمیرم 2

t.me/alo_ravanshenas_ir :تلگرام " اَلو روانشناس "
  • تاریخ ارسال : چهارشنبه 14 آبان 1393
سوال :

سلام

من روی حرفای شما فکر کردم و فهمیدم که کارمون از اساس اشتباه بوده مطمئنم دلم نمی خواد نه خودم و نه اونو با احساس یه جورایی بیچاره کنم الانم شرایطی نیست که بشه خانواده رو در جریان قرار داد فقط یه راه میمونه اونم اینه که فراموشش کنم مطمئنم کار آسونی نیست اما دلم نمی خواد افسرده بشم یا اینکه از زندگی بمونم و مثل فیلما عاشق شکست خورده شم!!! حالا باید چی کار کنم که خودم آسیب نبینم؟


جواب :
این متن ادامه دارد / ادامه را از اینجا بخوانید

باید برات بمیرم

t.me/alo_ravanshenas_ir :تلگرام " اَلو روانشناس "
  • تاریخ ارسال : سه شنبه 13 آبان 1393
سوال :

سلام

من و یه پسر همدیگه رو دوست داریم و بهش هم گفته ام که چقدر دوستش دارم اما نمی دونم چه مقدار عشق برای ازدواج کافیه ، اون می گه که من باید به حدی برسم که برات بمیرم تا با هم بتونیم ازدواج کنیم نظر شما چیه




جواب :
این متن ادامه دارد / ادامه را از اینجا بخوانید
  • تاریخ ارسال : جمعه 25 فروردين 1391

1) صادق باشید، چون تنها در این صورت است که حق دارید از همسرتان توقع رفتار و گفتار صادقانه داشته باشید.
۲) همزمان با رعایت اصل صداقت، بدانید هیچ لزومی ندارد هر مطلبی، با هر مضمونی بازگو شود!
۳) زن و شوهر می توانند توافق کنند که همواره جایگاهی برای تغییر در طول زندگی، قایل شوند.
۴) پیوسته به دنبال یک رابطه در حال رشد باشید، در پیشرفت مثبت ارتباطات، توقف جایز نیست.
۵) سعی کنید به تعریف خوشبختی از دیدگاه همسرتان دسترسی پیدا کنید.
۶) شما می توانید از زندگی کردن با مرد خود لذّت ببرید، بدون آنکه خود و خواسته های تان را به فراموشی بسپارید.
۷) گاهی اوقات اگر به طور واضح تقاضا نکنید، چیزی بدست نخواهید آورد.
۸) گفتنی ها را بگویید، امّا به موقع! منتظر نمانید به این امید که شاید روزی خودش متوجه شود.
۹) به یاد داشته باشید معمولاً مردها آن گونه که شما به آنها می نگرید، به خود نمی نگرد.
۱۰) شاید نتوانید مرد خود را کاملاً کنترل کنید، امّا قطعاً می توانید بر او تأثیر بگذارید.
۱۱) در برنامه ریزی ها به صورت یک شریک ظاهر شوید، نه یک رقیب.
۱۲) احترام شما، در گروی رفتار شماست.
۱۳) برنامه های خود را طوری تنظیم کنید تا زمانی که همسرتان در منزل است، در کنارش حضور داشته باشید، نه احتمالاً در آشپزخانه.
۱۴) به نوع پوشش، آرایش و پیرایش خود در منزل همواره اهمیت بدهید.
۱۵) در طی روز از کلمات محبّت آمیز استفاده کنید.
۱۶) بسیاری از زنان بر این باورند که باید بیش از حد عاطفی باشند . اینگونه نباشید!
۱۷) بکوشید بدون آنکه در مسائل کاری و اجتماعی همسرتان مستقیماً دخالت کنید، خیلی دوستانه و غیرمتعصبانه به افعال وی ناظر باشید.
۱۸) میزان وابستگی و دلبستگی یک زن می تواند قابلیت های شوهرش را برای توجه نشان دادن به او تحت الشعاع قرار دهد.
۱۹) هراز گاهی از او به خاطر محسناتش تمجید کنید.
۲۰) گاهی گفتگوی متعادل می تواند قفل هایی که بر زندگی عاطفی همسرتان زده شده، باز کند.
۲۱) هرگز به قصد آنکه همسرتان را برای انجام کاری سوق دهید، از او تعریف و تمجید نکنید.
۲۲) برای او این حق را قایل باشید که بتواند احساسات مختلفی داشته باشد.