close
تبلیغات در اینترنت
بخش مشاوره کودک: احساسات کودکان
درخواست مشاوره و ارسال سوال الو روانشناس در اینستاگرام الو روانشناس در تلگرام
  • گروه الو روانشناس

    گروه الو روانشناس

  • اگر مدام کارهایتان را به تاخیر می‌اندازید احتمالا به این اختلال دچار هستید

    اگر مدام کارهایتان را به تاخیر می‌اندازید احتمالا به این اختلال دچار هستید

  • تازه ترين اطلاعيه سازمان نظام روانشناسي درخصوص دوره کارورزی

    تازه ترين اطلاعيه سازمان نظام روانشناسي درخصوص دوره کارورزی

  • «گل» دومین مخدر مصرفی کشور معرفی شد

    «گل» دومین مخدر مصرفی کشور معرفی شد

  • چگونه بعد از ماه رمضان چاق نشویم؟

    چگونه بعد از ماه رمضان چاق نشویم؟

بخش مشاوره کودک: احساسات کودکان

t.me/alo_ravanshenas_ir : در تلگرام به ما بپیوندید
  • تاریخ ارسال : پنجشنبه 10 فروردين 1391
  • موضوعات : مشاوره کودک ,
  • بازدید : 320 مشاهده

 

 

 

 

یک روز بعدازظهر من برای کاری بیرون رفتم و دختر یازده ساله‌ام را در خانه تنها گذاشتم. بیست دقیقه بعد برگشتم و دخترم را روی تخت در حالی که به شدت هق‌هق و گریه می‌کرد دیدم. مهربانانه پرسیدم: «چه اتفاقی افتاده؟ موضوع چیه؟» اما او نمی‌توانست جواب بدهد و فقط هق‌هق می‌کرد. وحشت‌زده شده بودم، پرسیدم: «کسی اذیتت کرده؟» و او دستش را به علامت «نه» تکان داد. «خودت به خودت صدمه‌ای زدی؟» باز هم جواب «نه» بود. «برایانا! چه اتفاقی افتاده؟»

 

در میان هق‌هق گریه، شنیدم که گفت:«هم-هم-همستر». همستری در همسایگی ما بود که بچه‌ها بازی کردن با او را خیلی را دوست داشتند. من هراسان به اتاق بغلی دویدم. یواشکی نگاهی به قفس انداختم، کمی شیر روی زمین ریخته بود، اما همسترزنده بود و نفس می‌کشید! فریاد زدم: «همستر زنده است»، برایانا در حالی که همچنان اشک می‌ریخت وارد اتاق شد، او نمی‌توانست باور کند که همستر هنوز زنده است چون وقتی همستر را دیده بود پاهایش از قفس آویزان بوده و او مطمئن شده که گربه مرده است. برایانا گفت:« من دیوونه شده بودم، همستر رو برداشتم و پرتش کردم بیرون» ( چنین کاری برای دختر مهربان و نازک‌دل من واقعا کار خشنی محسوب می‌شود.) او هنوز آشفته به‌نظر ‌می‌رسید. گفتم:« آیا احساس گناه می‌کردی اگه همستر مرده بود و فکر می‌کردی در مرگ او تو مقصری؟». به هدف زده بودم! موضوع همین بود. او به علامت تایید سر تکان داد و دوباره شروع به گریه کرد، این بار من او را درآغوش گرفتم و اجازه دادم گریه کند. همچنان که او در حال آرام شدن بود ما ‌توانستیم درباره‌ی آن‌چه رخ‌داده بود و درباره‌ی واکنش او از ابتدای ماجرا تا به حال صحبت کنیم. حالا او تسلی خاطر پیدا کرده بود و از من نیز ممنون بود و ضمنا درس مهمی درباره‌ی پذیرفتن مسؤولیت بستن در اتاق موقع حضور همستر در آن‌جا ‌یادگرفته بود.







براي نمايش ادامه اين مطلب بايد عضو شويد !
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *

اگر قبلا ثبت نام کرديد ميتوانيد از فرم زير وارد شويد و مطلب رو مشاهده نماييد !
نام کاربری :
رمز عبور :