close
تبلیغات در اینترنت
بخش مشاوره کودک:داستانهای کودکانه:آلیس در سرزمین عجایب
درخواست مشاوره و ارسال سوال الو روانشناس در اینستاگرام الو روانشناس در تلگرام
  • گروه الو روانشناس

    گروه الو روانشناس

  • اگر مدام کارهایتان را به تاخیر می‌اندازید احتمالا به این اختلال دچار هستید

    اگر مدام کارهایتان را به تاخیر می‌اندازید احتمالا به این اختلال دچار هستید

  • تازه ترين اطلاعيه سازمان نظام روانشناسي درخصوص دوره کارورزی

    تازه ترين اطلاعيه سازمان نظام روانشناسي درخصوص دوره کارورزی

  • «گل» دومین مخدر مصرفی کشور معرفی شد

    «گل» دومین مخدر مصرفی کشور معرفی شد

  • چگونه بعد از ماه رمضان چاق نشویم؟

    چگونه بعد از ماه رمضان چاق نشویم؟

بخش مشاوره کودک:داستانهای کودکانه:آلیس در سرزمین عجایب

t.me/alo_ravanshenas_ir : در تلگرام به ما بپیوندید

يك روز گرم تابستان ، آليس و بچه گربه ی ملوسش ، دينا  روي شاخه ي درختي نشسته بودند . زير درخت ، خواهر آليس در حال خواندن كتاب تاريخ با صداي بلند بود . اما آليس  به او گوش  نمي كرد  و در دنياي روياهاي خود غوطه ور بود . دنيايي كه در آن خرگوش ها لباس مي پوشند و در خانه هاي كوچك زندگي مي كردند  . آليس دينا را برداشت و از درخت پايين آمد ، درست همان موقع ، يك خرگوش سفيد  را در حال فرار ديد كه

يك ساعت بزرگ را محكم با پنجه هايش گرفته بود .خرگوش سفيد ، همان طور كه مي دويد زير لب مي گفت : ديرم شده ! ديرم  شده ! آليس بهت زده گفت :«چقدر دقيق ! يك خرگوش براي چه ممكن است ديرش شده باشد !؟ » و فرياد زد خواهش  مي كنم صبر كن من هم بيايم .اما خرگوش نايستاد و همچنان با صداي بلند گفت كه « ديرم شده ! ديرم شده ! » و در سوراخ بزرگي پاي درخت ناپديد شد .آليس كه حس كنجكاويش تحريك شده بود .، دنبال  خرگوش  با فشار و زحمت  وارد سوراخت تنگ شد  و چهار دست و پا داخل تونل شروع به حركت كرد . ناگهان آليس احساس كرد كه از جاي بلندي افتاده است  و با سرعت رو به پائين سقوط مي كند . هر لحظه پائين و پائين تر اما خوشبختانه لباس او مثل بالن پر از بادي شد و مانند چتر نجات او را از سقوط نجات داد . او در فضاي تونل شناور بود  و به آهستگي و بي وزني  در طول تونل  به جلوي  حركت مي كرد بر روي  ديوارهاي تونل ، تابلوهاي عجيب و غريبي ديده مي شد  اثاثيه و مبلمان داخل آن هم خيلي عجيب بودند  بالاخره آليس  به انتهاي تونل رسيد خرگوش سفيد در انتهاي يك راهروي خيلي بلند كه در گوشه  تونل قرار داشت دوباره ناپديد شد ، آليس فرياد  زد « صبر كن !» و دنبال او دويد . در انتهاي راهروي بلند و باريك يك در بسيار كوچولو قرار داشت . آليس دستگيره را تكان داد ، صدايي گفت : هي ! اين صدا  از دستگيره در بود . آليس گفت :« من مي خواهم  دنبال  خرگوش سفيد بروم ، خواهش مي كنم بگذاريد داخل شوم » دستگيره پاسخ داد « متأسفم تو خيلي بزرگي ، كمي از محتويات داخل ان بطري بخور .»







براي نمايش ادامه اين مطلب بايد عضو شويد !
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *

اگر قبلا ثبت نام کرديد ميتوانيد از فرم زير وارد شويد و مطلب رو مشاهده نماييد !
نام کاربری :
رمز عبور :