close
تبلیغات در اینترنت
مشاوره ازدواج: ناگهان گفت: نه
صفحه اصلی تبلیغات در مورا(مرکز مشاوره و روانشناسی ایران) ...

مترجم سايت

مترجم سايت

www.mo-ra.ir
تبلیغ ویژه روانشناسان و مشاوران
Title
نام مشاور:
زمینه کاری:
شرکت در سمینار
توضیحات بیشتر
برای ثبت آگهی در این بلوک با fathadfarokhi71@gmail.com تماس حاصل بفرمایید.باتشکر > .


تبلیغات شما
تبلیغات شما

کد اخبار

تلگرام
https://t.me/www_mo_ra_ir
موضوعات و زیرشاخه ها
  • مطالب مربوط به روان شناسی
  • مطالب مربوط به مشاوره
  • معرفی رشته های علوم تربیتی و روان شناسی
  • مشاوره کودکان استثنایی
  • مشاوره شغل
  • کتاب های pdf
  • مشاور کودک
  • مشاوره و مطالب مربوط به بانوان
  • اقایون و خانم ها
  • مشاوره درمورد خودارضایی
  • مشاوره ترک اعتیاد
  • مشاوره تحصیلی
  • مشاوره ویژه کنکوری ها
  • مشاوره نوجوان
  • مشاوره خانواده
  • مشاور ازدواج
  • معرفی و درمان خجالت و اضطراب اجتماعی
  • بلوغ جسمی و روحی در پسران
  • نمونه سوال دانشگاه پیام نور
  • آموزش مسائل جنسی و زناشوئی
  • يك كلام حرف حساب
  • درباره سایت
    وبسایت روانشناسی مورا
    مورا با هدف ترويج بحث هاي روانشناسي و مشاوره فعاليت خود را از سال 89 اغاز نموده و تا كنون جزو برترين سايت هاي مشاوره و روانشناسي فارسي زبان ميباشد.
    آمار سایت
    ● آمار مطالب کل مطالب : 2895 کل نظرات : 481 ● آمار کاربران افراد آنلاین : 2 تعداد اعضا : 6003 ● آمار بازدید بازدید امروز : 695 بازدید دیروز : 763 بازدید کننده ارمزو : 76 بازدید کننده دیروز : 69 گوگل امروز : 4 گوگل دیروز : 5 بازدید هفته : 695 بازدید ماه : 30,003 بازدید سال : 231,690 بازدید کلی : 3,563,063 ● اطلاعات شما آی پی : 54.159.85.193 مروگر : سیستم عامل :
    آرشیو
    نویسندگان
    لینک ها
    نظرسنجی
    (یک کلام حرف حساب) را چگونه ارزیابی میکنید؟




    مشاوره ازدواج: ناگهان گفت: نه

    فرهاد فرخي
    10:49
    بازدید :0 88

    سوال :

    سلام

    پسری 24 ساله هستم و حدود 4 ماهی میشه که لیسانس کامپیوترم رو گرفتم.ولی هنوز بیکارم.

    من از حدود 4-5 سال پیش به دخترخالم علاقه داشتم ولی بخاطر اینکه آمادگیشو نداشتم و هم اینکه قبل از ورود به دانشگاه خجالتی بودم از ابراز علاقه به اون خودداری کردم.ولی حدود یکسال و نیم پیش بود که تصمیم گرفتم که علاقمو بهش بگم چون میترسیدم که یه موقع دیر بشه و اونو از دست بدم.اینطوری شد که باهاش صحبت کردم و اون هم نظرش موافق نظر من بود و گفت که به من علاقه داره و ارتباطمون شروع شد.چون خونه هامون توی یک شهر نبود ارتباطمون توی این مدت بیشتر در حد اس ام اس و تلفن بود.البته مادرهامون از رابطه و علاقه ما به هم با خبر بودند.

    صادقانه بگم که اونو خیلی دوستش داشتم(هنوزم دارم) ولی در چند ماه اول رابطمون با زدن حرفهای ناامیدکننده و روحیه تند و عصبیم، ناخواسته باعث اذیتش شدم ولی اون تحمل کرد تا کم کم رفتار من هم بهتر شد و به ثبات اخلاقی و روحی رسیدم. هرچند تا همین اواخر باز هم کمی با هم حرفمون میشد چون هر دومون تا حدودی زودرنج هستیم.

    توی چند ماه اخیر مدام اصرار میکرد که به خواستگاریش برم ولی من چون هنوز کاری نداشتم و وضع مالی خونوادم هم طوری نبود که بتونن ازم پشتیبانی کنن اقدامی نمیکردم تا همین چند وقته قبل از عید که با خوندن مطالب شما و اینکه اون از انتظار و سردرگمی خسته شده تصمیم گرفتم که به خواستگاریش برم و صحبتهای اولیه زده بشه.

    ولی یکدفعه اون نظرش عوض شد و گفت که میخواد باز هم فکر کنه و میخواد تنها باشه و بعد از چند مدت گفت که به من علاقه ای نداره. وقتی دلیل رو ازش پرسیدم شروع کرد به یادآوری روزهای اول رابطه و ناراحتی هایی که من براش ایجاد کردم ولی من دیگه مدتها بودکه اون رفتارهای غلط رو تکرار نکرده بودم و خیلی برام عجیب بود که اون خاطرات گذشته رو پیش کشید. دلیل دیگرش هم این بود که میگفت من بهش شک دارم و بدبینم. ماجرای این بدبینی برمیگرده به شوهر خاله کوچیکم.این شوهرخاله خیلی آدم جالبی نیست و خیلی هیزه و من از این رفتارش خیلی بدم میاد.برای همین به دخترخالم میگفتم که دوست ندارم که با اون بگو و بخند داشته باشه و بهش رو بده. ضمنا خودش برام رازی رو تعریف کرده بود که همین شوهرخاله یکبار میخواسته خودشو به دخترخالم نزدیک کنه و قصد سوء استفاده داشته. مسلما من هم با شنیدن این مطلب دیدم نسبت به اون بدتر از گذشته شد و حساسیت بیشتری نشون میدادم. من تمام حرفام به دخترخالم از روی علاقه بوده نه بدبینی ولی اون قبول نمیکنه این مسئله رو. ماجرای بدبینی من به خودش رو برای مادرش هم تعریف کرده بود که مادرش برگشت گفت اون شوهرخاله ،دخترم رو مثل خواهرش میدونه. این حرف مادرش خیلی منو اذیت کرد و باعث شد که من برخلاف میلم راز دخترخالمو به مامانش بگم. وقتی دخترخالم فهمید که من این کارو کردم باعث شد دلخوریش بیشتر بشه و اوضاع هم بدتر شد و رابطمون رو به کلی قطع کرد. بعد از گفتن اون راز دیگه روم هم نمیشه که با مادرش(خالم) هم در مورد این موضوع صحبت کنم. الان حدود 40 روزه که رابطمون قطع شده و این اتفاق ضربه روحی بدی بوده برام.من هنوز دوستش دارم ولی اون دیگه میلی نشون نمیده. من خیلی بهش التماس کردم که رابطه رو قطع نکنه ولی نشد. خانواده ام میگن که از فکرش بیرون بیام و دیگه خودمو بیشتر از این کوچیک نکنم ولی من نمیتونم فکرشو بکنم که با کس دیگه ای ازدواج کنم. یه جورایی توی فامیل پیچیده و حدس زدن که من اونو میخوام.هر کسی بهم میرسه میگه که برای زن گرفتن آستین بالا بزن. این حرفهاشون توی این شرایط خیلی اعصابم رو خورد کرده. لطفا راهنماییم کنید که چکار کنم؟ میشه اوضاع رو درست کرد یا نه ؟




    جواب :






    براي نمايش ادامه اين مطلب بايد عضو شويد !
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : *

    اگر قبلا ثبت نام کرديد ميتوانيد از فرم زير وارد شويد و مطلب رو مشاهده نماييد !
    نام کاربری :
    رمز عبور :

    مطالب مرتبط
    مشاوره ازدواج : آیا عشق واقعا" بعد از ازدواج بوجود میاد؟
    ارسال دیدگاه
    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    ورود به سایت
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    رمز عبور را فراموش کردم ؟
    عضویت
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
    آخرین مطالب ارسالی سایت
    مطالب محبوب
    کدهای اختصاصی
    تبلیغات شما
    محل تبلیغات شما با قیمت ارزان
    YOUR ADS