close
تبلیغات در اینترنت
در اثر یه اتفاق با پسری آشنا شدم
درخواست مشاوره و ارسال سوال الو روانشناس در اینستاگرام الو روانشناس در تلگرام
  • گروه الو روانشناس

    گروه الو روانشناس

  • اگر مدام کارهایتان را به تاخیر می‌اندازید احتمالا به این اختلال دچار هستید

    اگر مدام کارهایتان را به تاخیر می‌اندازید احتمالا به این اختلال دچار هستید

  • تازه ترين اطلاعيه سازمان نظام روانشناسي درخصوص دوره کارورزی

    تازه ترين اطلاعيه سازمان نظام روانشناسي درخصوص دوره کارورزی

  • «گل» دومین مخدر مصرفی کشور معرفی شد

    «گل» دومین مخدر مصرفی کشور معرفی شد

  • چگونه بعد از ماه رمضان چاق نشویم؟

    چگونه بعد از ماه رمضان چاق نشویم؟

مشاوره ازدواج: دلم براش تنگ شده

t.me/alo_ravanshenas_ir : در تلگرام به ما بپیوندید
  • تاریخ ارسال : سه شنبه 22 ارديبهشت 1394
  • موضوعات : عشق کافی نیست ,
  • بازدید : 227 مشاهده
سوال :

سلام

دختری 30 ساله هستم، 6سال پیش در زمان دانشجوی در استان کرمان، در اثر یه اتفاق با پسری آشنا شدم که 4 سال از خودم کوچیک تر بود. ما از دو استان مختلف بودیم ، آشنایی ما با یه دعوا شروع شد.خیلی زود بهم علاقه پیدا کردیم.البته اولش من مخالف ازدواج بودم ولی اون اصرار فراوان کرد منم قبول کردم.اون ترم اول بود ومن ترم آخر کاردانی، بخاطر اون کارشناسیم رو هم زدم همون کرمان، و همون سال قبول شدم . و ارتباط ما همچنان ادامه پیدا کرد ، پسر پاکی بود و حریم رو تو ارتباطمون رعایت می کرد.بشدت ابراز علاقه می کرد و منو از لحاظ عاطفی اشباع می کرد بطوری که من دوری خانوادمو یادم رفته بود . از ابتدای ارتباطمون به خواهر و مادرم همه چیزو گفتم مادرم مخالفت کرد اما من بهش می گفتم هنوز ارتباط داریم ، از طرفی خانواده پسر هم مخالف بودن، هم خانواده من .دو خانواده فکر می کردن بعد دانشجویی از سر ما می افته و فاصله باعث می شه همو فراموش کنیم.تو سال دوم ارتباطمون (هر دوی ما دانشجو بودیم) بهش گفتم اخلاق ما با هم سازگاری نداره بهتره تموم بشه قبول نکرد ولی من حاضر به ادامه ارتباط با اون نشدم.2 روز بعد از بیمارستان زنگ زنگ زد ، خود کشی (قرص خورده بود)کرده بود که خدا بهش رحم کرد یه هفته بیمارستان بستری بود.خانواده اش فهمیدن و از من شاکی بودن.دوباره ارتباطمون شروع شد (دکتر روانپزشکش می گفت احتمال خودکشی دوباره وجود داره رعایت حالشو بکن).سال سوم ارتباطمون اون رفت استان خودش منم شهر خودم و همچنان با علاقه و ابراز محبت قبلی ارتباطشو با من حفظ کرد.حتی چند بار امد شهر ما و ما بدور از چشم خانواده ام همدیگر رو دیدیم. من بعد فارغ التحصیلیم رفتم سر کار و اونم شغل ازاد پیدا کرد. تو همون سال رسما امدن خواستگاری، خانواده من شروع کردن به ایراد گرفتن و گفتن سربازی نرفته ، کار آزاد رو هم اصلا کار نمی دونستن، خونه نداره، و سنش هم از من کمتره .گفتند اگه سربازی رفته بود و کار دولتی داشت و خونه داشت باز جای فکر کردن داشت. خلاصه جواب رد دادن.ما همچنان با هم در ارتباط بودیم ، هر چی پول پس انداز داشت خرج کرد تا سربازیشو بخره ، پولشو خوردن معافیش هم درست نشد.به من زنگ زد گفت بخاطر من داره می ره سربازی ، اگه بپاش می ایستم بره سر بازی، بهش قول دادم منتظرش می ایستم.یک سال از سر بازیش گذشت از شدت علاقه و دوری اش دچار افسردگی شدید شدم دیگه تحمل نداشتم.روزها رو می شمردم بعضی وقتها ساعتها رو هم می شمردم. یه کار دیگه هم گرفتم که حسابی مشغول بشم و گذر زمان رو متوجه نشم باز فایده نداشت.وقتی زنگ می زد و صداشو می شندیدم انگار دنیا رو بهم دادن اما وقتی تلفن تموم میشد شدیدا دلتنگ می شدم و کارم گریه شده بود. تو شرایط روحی بدی بودم و خانواده ام منو درک نمی کردن . یه بار که زنگ زد ،گفتم نمی تونم طاقت بیارم دیگه بهم زنگ نزن من می خواهم ازدواج کنم. این حرف رابرای لجبازی با خودم گفتم اما نفهمیدم چه بلایی سر اون آوردم، تو سربازی معتاد شد. هشت ماه ، هر ماهی یه بار زنگ می زد و لی ابراز احساسات نمی کرد فقط حال منو می پرسید. بعد فاصله تماسهاش شد چند ماه یکبار.ولی من تموم روزهای سربازیشو و سه ماه اخر سربازیش ساعت ها رو شمردم.و اوضاع روحیم همچنان خراب بود.سربازیش تموم شد. تا اردیبهشت سال گذشته زنگ زد وگفت نمی تونه به کس دیگری فکر کنه ،من دوباره اشتباهمو تکرار کردم و گفتم من نامزد کردم. داد بیداد راه انداخت و قسمم داد که راستشو بگم . منم گفتم شوخی کردم.دوباره ارتباط ما شروع شد دیگه اون آدم قبلی نبود ، عصبی شده بود قهر می کرد و حتی این قهرش تا یک ماه هم طول می کشید منم عکس العملی نشون نمی دادم تا خودش دوباره زنگ بزنه و شروع کنه ( قبل سر بازیش حتی یه روز هم قهر نمی کرد و اگه من دلخور می شدم وقهر می کردم اینقدر زنگ می زد تا اشتی کنم) تا مرداد ماه1388 به من گفت معتاد است و رفت ترک کرد .انگار دنیا رو سرم خراب شد گفت که چون تو سربازی تحمل این شکست رو نداشت به مواد رو آورد.البته می تونست به من نگه چون ما فقط ارتباط تلفنی داشتیم . گفتم حتما تصمیم قطعی گرفته برای ترک.مهر ماه1388 رفتم شهرشون تا ببینمش بطور اتفاقی ابزار استعمال شیشه رو تو وسایلش دیدم ، شاکی شدم قسم خورد مال خودش نیست و دوستش اونو امانت گذاشته پیشش.قرانی را تو جبیش بود در آورد دست گذاشت روش قسم خورد اون مواد استفاده نمی کنه.دوباره اوضاع روحیم بد شد کارم شده بود گریه البته در خفا که کسی نبینه. و همچنان ارتباط داشتیم به روش نیاوردم ولی از درون داشتم می سوختم .از دی ماه 1388رفت در یه شهرستان دیگه دور از خونشون کار دولتی پیدا کرد که شرایط خانوادمو انجام داده باشه.خواهرش هم تو همون شهرستان زندگی می کنه یه مدت خونه خواهرش بود خواهرش مانع ارتباط من او ن شد بعد یک ماه خونشو جدا کرد و مادرش هم آمد(بچه آخر خانواده است)پیشش حالا همه چی برای ازدواج ما فراهم شد.قبل عیدامسال مسئله خاستگاری دوباره مطرح شد و خانواده من بشدت مخالفت کردن.داشتم خانواده رو متقاعد می کردم .که یه دفعه اخلاقش عوض شد، به من زنگ زد و گفت که من تو مدتی که باهاش قطع ارتباط کرده بودم حتما من با کسی ارتباط داشتم و بهش خیانت کردم.و گفت" هرگز دوباره برنمی گردم"الان تقریبا"بیست روز ازش خبر ندارم تعادل روحیمو از دست دادم وقت و بی وقت گریه می کنم.خودمو در معتادشدنش مقصر می دونم.دلم براش تنگ شده، به نظر شما من بهش زنگ بزنم؟نگرانم جوابمو نده.خواهش می کنم زود بمن جواب بدید چه کنم؟



جواب :
توضیحات بیشتر / دانلود