close
تبلیغات در اینترنت
مشاوره ازدواج : اشتباه 5 سال پیش رو تکرار نکنید
درخواست مشاوره و ارسال سوال الو روانشناس در اینستاگرام الو روانشناس در تلگرام
  • گروه الو روانشناس

    گروه الو روانشناس

  • اگر مدام کارهایتان را به تاخیر می‌اندازید احتمالا به این اختلال دچار هستید

    اگر مدام کارهایتان را به تاخیر می‌اندازید احتمالا به این اختلال دچار هستید

  • تازه ترين اطلاعيه سازمان نظام روانشناسي درخصوص دوره کارورزی

    تازه ترين اطلاعيه سازمان نظام روانشناسي درخصوص دوره کارورزی

  • «گل» دومین مخدر مصرفی کشور معرفی شد

    «گل» دومین مخدر مصرفی کشور معرفی شد

  • چگونه بعد از ماه رمضان چاق نشویم؟

    چگونه بعد از ماه رمضان چاق نشویم؟

مشاوره ازدواج : اشتباه 5 سال پیش رو تکرار نکنید

t.me/alo_ravanshenas_ir : در تلگرام به ما بپیوندید
  • تاریخ ارسال : دوشنبه 05 مرداد 1394
  • موضوعات : روش شناخت ,
  • بازدید : 469 مشاهده

سوال:

سلام
30ساله ام و مجرد.24 ساعته خانه ام. کاری نیست که برای انجامش انگیزه داشته باشم و به خاطرش بیرون برم. از زمانی جدی به ازدواج فکر کردم که:با پسری آشناشدم به هم علاقه مند بودیم اما بدلیل پرحرارت بودن او ترسیدم آشنایی رو ادامه بدم و خواستم بیاد خواستگاریم که او هم نیومد.البته به او حق میدادم.خودمم مایل بودم بیشتر به هردومون فرصت بدم و ارتباط عاطفیمون شکل بگیره و عمیق بشه و بعد.اما خانواده ام در این مورد به شدت انعطاف ناپذیر عمل می کنند و به شدت طبق معمول منو ترسوندند . همیشه در جزیی ترین مسایلم دخالت میکنند.به همین دلیل همیشه سعی میکردم تصمیماتمو به تنهایی بگیرم و افکارمو ازشون پنهان کنم.اما در این باره برخلاف گذشته ترسیدمو تردید کردم و درمیون گذاشتم.و نتیجه همون شد که فکر می کردم.مانده بودم سرگردان بین دو جبهه که به هیچ کدوم اعتماد نداشتم.در تمام زندگیم راهنمایی جز احساس و الهاماتم نداشتم. دردومین قرار همه چی خوب بود اما من بی دلیل می ترسیدم.بعدم صورت مسئله رو نخونده پاک کردم و تمام.افکار بدبینانه و بدگمانیهای زیادی به ذهنم خطور میکرد و خودم باور میکردم .خودم می بریدم و میدوختم این افکار که در خانواده ام سابقه زیادی داره و اصولا ناشی از روحیات اطرافیانمه.منو به اصطلاح زمین گیر کرد .از اون به بعد بی هیچ حرفی زندگی کردم و او هیچ وقت نفهمید مشکل اصلی من چیه.
او ظاهرا هنوز مجرده چون گاهی به من زنگ میزنه و الان پس از 5 سال که از انموقع میگذره گاهی از شدت تنهایی به تلفنش جواب دادم.گاهی هم خودم زنگ زدم اماسکوت کردم یا حرف اصلیمو نزدم . رفتار بیربط کردم..و رفتار روشنی نداشتم که او عصبی میشد و اون تماسها باعث تحقیر من میشد.به هر حال الان که می نویسم پریروز بازم به من زنگ زد.البته تنها حرفش اینه که بریم بیرون حرف بزنیم. اما من مایلم تلفنی مفصل حرف بزنیم.راستش از زمانی که ذوق ازدواج داشتم و کلی براش برنامه داشتم"خیلی گذشته.چیزی که ازش می ترسیدم سرم اومده.چیزی که در 24 25 سالگی خیلی فعال بودم و با برنامه تا آینده امو بسازم. بعد از اون تاریخ همه فرصتهای زندگی رو با بی توجهی ازش گذشتم.فرصت در همه زمینه.الان بهیچوجه نمیخوام کاری رو شروع کنم. او که گاهی زنگ میزنه تنها کسیه که منو به دنیای بیرون وصل میکنه و ذوق زندگی در من ایجاد میکنه اما بدلیل بی اعتمادی نمیتونم عکس العمل مثبتی نشون بدم و او مثل یه علامت سوال باقی مونده.چیزی از او نمیدونم اما طی صحبتای تلفنی مطمئنم به او علاقه مندم.و او هم همینطور . او تنها گزینه موجوده در حال حاضر.خیلی کم پیش میاد من به کسی علاقه مند بشم خصوصا الان که بهیچوجه در اجتماع نیستم. در سایت همسریابی هم کسی باب میلم پیدا نشد. شما میگید چیکار کنم به تلفنش جواب بدم؟ ممنون



جواب :

توضیحات بیشتر / دانلود